پسر خوب من
عزیز دلم پریشب بابات گفت که بابابزرگت اینا فرداشب میخوان بیان اینجا منم شاممو دیروز صبح وقتی تو
خواب بودی درست کردم چون معمولا ٧.٥صبح بیدار میشی
خیلی سحرخیزی دل دلکم!!!
طبق روال هر روز ٧.٥ بیدار شدی و ساعت ٩.٥ مادرجونت زنگ زد که میرن قائمشهر(عمه المیرات کار داشت)
و سر ظهر میان اینجا و عذرخواهی کرد که نمیتونه بیاد کمک!من شوکه شدم رومم نشد چیزی
بگم گفتم بالای سر
تو هم عادت نداری صبح ها بخوابی وقتی هم بیداری باید پیشت بشینم غصه ام
شده بود باباتم سر کار بود اما پسر گلم،خوشگل مامان اینقدر عاقلی که انگار فهمیدی مامان کار داره
قنداقت کردمو گذاشتمت روی پام خیلی زود خوابیدی
مامان تونست به همه ی کاراش برسه
فدای تو بشم تو عشق و زندگی و همه ی وجود منی...بابابزرگت اینا دیشب خوابیدن هم موندن و امروز
ساعت ١٠ صبح رفتن(عمه المیرا واست یه مایو خوشگل خرید)ایشالله سال دیگه میری تو استخرت
و مامان تو رو میبینه که داری اب بازی میکنی...
غروب خیلی دلدرد داشتی و یسره جیغ میکشیدی خیلی ناراحت بودم کاری از دستم برنمی اومد
گریپ میکسچر هم جواب نداده بود
منو بابابزرگت خونه بودیم بقیه بیرون بودن بالاخره تصمیم گرفتم
حمومت کنم(عاشق حمومی)اونجا آروم شدی و کلی نازت کردم اومدیم بیرون و حدود یه ساعت بعدش
خوابیدی(٩.٥ شب بود)مامان عاشق معصومیت توئه...تو فرشته کوچولوی منی...
عاشقانه عاشقتم...


پسر خوب من
