ماجرای خوابهای کیاوش جووون

عزیز دلم امروز 43روز از روز تولدت میگذره و مامان و بابا هر روز عاشق تر از دیروزن...
یه دونه ی من ،خواستم ماجرای خوابهای تورو بنویسم که همیشه داری با خواب مبارزه میکنی و اینقدر
دست و پاهای کوچولوتو حرکت میدی که خودتو از خواب بیدار میکنی!!!بعد از اینکه تو 19 روزگیت ختنه ات
کردیم و دکتر قنداقت کرد راحت خوابیدی چون دست و پات بسته بود
بعد از اون هر وقت که بی تاب
خواب میشی و مقاومت میکنی که نخوابی مجبور میشیم قنداق ات کنیم
خیلی قیافت مظلوم میشه که دست وپامو باز کنین اما میدونم که خسته ای فدات شم...
خیلی خیلی خیلی دوستت دارم
امروز میخوام برای اولین بار تنهایی ببرمت حموم البته 3 بار اینکارو کردم اما هر دفعه مامانی بالای سرم
می ایستاد اما امروز اومدیم خونه .
راستی گل پسرم چند روزه وقتی باهات حرف میزنم ق ق میکنی انگار میخوای جوابمو بدی مامان فدای
زیبایی های تو بشههههههههههههههه
عاشقانه عاشقتم...


ماجرای خوابهای کیاوش جووون
